|
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شده به عشق |
فقظ خودم میدونم که این حرفارو دارم برای کیا مینویسم فقظ خودم میدونم تو مظلب روم به چه کسایی هست... ولی همه ی حرفای دلمو مینویسم حرفام حق هر کدوم از دوستام و نزدیکام باشه خودشون میفهمن... بذار سحر اصلی رو معرفی کنم من یه دخنر خیلی ساده ای هستم یه دختر مهربون و دلسوز یه دختر که حاضره برای دوستاش هرکاری بکنه و فکر میکردم همه هم باهام همینجوری هستن فکر میکردم بدی منو نمیخوان ولی اینظور نبود... من نمیدونستم آدما نامردن نمیدونستم هیچ کس غیراز خانوادم کنارم نیست نمیدونستم هیچ کس غیراز خانوادم دلسوز واقعی من نیستن اما بالاخره فهمیدم... افسوس وقتی فهمیدم که هیچ کس غیراز خدا.مادرم.بابام.خواهرم.برادرام و حتی بچه خواهرم که فقظ 2سالشه دلسوز واقعیم نیستن که یه عالمه غم تو دلمه... از کسایی انتظار نداشتم اونایی که خیلی ادعا میکردن دوست و هم بازی بچگیام بودن........ بگذریم اشکالی نداره امیدوارم این شناخت ها چراغ روشنی برای آینده من باشن امیدوارم بتونم جبران کنم... خیلی دلم گرفته دلم میخواد ساعتها کریه کنم دلم میخواد ساعتها فریاد بزنم که ای گذشته ی بی معرفت چرا برنمیگردی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! در گذشته با من بد تا کردن ولی شکایتی ندارم چون خودمم مقصر بودم من به سه تا دوست واقعی که همیشه باهام هستن تکیه میکنم خدا... مامانم... و خواهرم به خدا توکل میکنم... نیازمند مهربانی و دعای مادرم هستم این آخرین مظلبی که نوشتم دیگه از این به بعد فقظ میام و نظراتتونو میخونم... ...سحر...
[ دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۸ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
سلام خوبین؟ خیلی وقت بود آپ نکرده بودیم دیگه نه من نه ریحانه هیچ کدوم مثل قبلا نیستیم ولی سعی میکنیم از این به بعد بیشتر آپ کنیم [ چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٥ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
سلام سال نو مبارک..... همین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! [ چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٦ ق.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
فردا آخرین روز ساله.... امیدوارم سال 91 بهتر از سال 90 باشه... پیشاپیش سال نو مبارک.......... [ یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥۳ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
سلام بچه ها ما ٢تا دختر خاله ایم خوشحال می شیم که از این وبلاگ دیدن کنین و واسمون نظر بذارین [ پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱۳ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
پرواز کن آنگونه که میخواهی وگرنه پروازت میدهند آنگونه که میخواهند.... [ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٥ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
صبح یعنی صراحت ابراز عشق به آنهایی که دوستشان داریم. امروز همه را دوست بدار ببخش ایمان داشته باش ترس ها را بیرون بریز خدا را صدا بزن امروز روز موفقیت توست به شرط خندیدنت بخند که تو در آغوش خدایی...!!!!! [ سهشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٩ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
دیگری را دوست می داشت. بارها گفتم : دوست داری مرا ؟ گفت: آری ! تا آن موقع خاموش بودم ولی آخر از پای شکیب افتادم و گفتم:راستش را بگو تو را خواهم بخشید ! آیا دل به دیگری بسته ای گفت : نه ! فریاد زدم بگو راستش را هر چه هست ! تو را خواهم بخشید! از گناهت هر چه سنگین باشد خواهم گذشت عاقبت با امید و آرزوی فراوان پیش آمد و گفت : مرا ببخش دیگری را دوست دارم ! گفتم مدتها تو به من دروغ گفتی این بار من به تو دروغ گفتم
(( هرگز تو را نخواهم بخشید )) [ سهشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٥ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
صدای گریه باران
ولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم به ظاهر گر چه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم [ شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٠ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
خیلی جالبه امروز مطلبی را در سایت خبر گزاری مهر راجع به حادثه ی اخیر توی بلوار پرستار خوندم البته باید به این خبرنگار محترم عرض کنم: در بلوار پرستار کسی برای کورس گذاشتن ماشین ها دست نمیزنه این کورس گذاشتن یک امر عادی برای جوونهای همه ی شهر ها شده این خبرنگار همه رو محکوم کرده بود بالاخره ما نفهمیدیم مسبب این گونه حوادث کیست؟ راهنمایی و رانندگی؟ صدا و سیما؟ جوونا؟ پدرو مادرا؟ کارخونه ی ماشین سازی؟ شهرداری؟ اونایی که دست میزنن؟ یا اون خانومی که توی مسابقات رالی اول شده بوده؟!!!!!!!!!! واقعا که جالبه ما معمولا عادت داریم وقتی اتفاقی میوفته گردن هم بندازیم... [ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٧ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
زندگی چیست: خون دل خوردن اولش رنج است آخرش مردن چقدر سخته که جلوی چشمت دو تا آدم بسوزن و آب شن دیشب یه ماشین که ٢تا دختر توش بودن در اثر برخورد با جدول چپ میکنه وجلوی یه کافی شاپ آتش میگیره جوونایی که توی کافی شاپ بودن به سرعت به طرف ماشین میرن تا بهشون کمک کنن جوونا اول ماشینو صاف میکنن ماشین ماشین اتش میگیره و دخترا شروع میکنن به سوختن به سختی در راننده رو باز می کنن و راننده رو بیرون میارن راننده داشته میسوخته و جیغ میزنده داداش من فریاد میزنه و کپسول خاموش کن میخواست یکی بهش کپسول میده تونست تقریبا راننده رو خاموش کنه بعد به سرعت به طرف ماشین رفت که اون یکی دخترو که توی ماشین گیر کرده بود رو خاموش کنه اما چند پاف بیشتر نتونست بزنه که کپسول تموم شد... برادرم فریاد میزد و در خواست کپسول میکرد اما دیگه کپسول خاموش کنی در کار نبود جوونا همه دور ماشین بودن همه با مردانگی و غیرت و تمام وجودشون تلاش میکردن که شاید اون دخترو بتونن نجات بدن اما ناگهان ماشین منفجر میشه و تمام جوونایی که دور ماشین بودن با کمال تاسف سوختن و آب شدن یه دخترو بین شعله اتش دیدن و هیچ کاری نتونستن انجام بدن... الهی بمیرم واسه داداشم داغمون شده همش گریه میکنه و میگه بین شعله های آتش دست دختری دراز بود و کمک میخواست و اون قدر دراز موند که جلوی چشم هممون آب شد و بین شعله های آتش گم شد میگفت میدیدم زندگی یه دختر توی دست های ما جوونا بود اما هیچ کاری نشد بکنیم هیچ وسیله ای نداشتیم که این آتش رو خاموش کنیم بالاخره یه دختر جلوی چشم همه ی جوونایی که اونجا بودن سوخت و آب شد اون دختری که تونستن نجات بدن الان ۶٧درصد سوختگی داره ای کاش همیشه دیر نمیشد ای کاش توی این همه فست فود و کافی شاپ که توی بلوار پرستار بود کپسول خاموش کن بود...... ای کاش ماموران آتش نشانی به موقع میرسیدن و ای کاش... [ یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٤ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم [ دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢۳ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
سلام بچه ها سحرم من فردا با بچه های مدرسه میرم مشهد برای همتون دعا میکنم وقتی اومدم آپ میکنم
[ یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٠ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حالا که به آن دعوت شده ای تا میتوانی زیبا برقص....! [ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٦ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
از یه دوست پرسیدم اگر یه تابلوی بزرگ تو آسمون داشتی که همه دنیا می دیدنش چی روش می نوشتی؟ اون گفت می نوشتم نفرین بر عشق و آفریدگار عشق!!! من بهش گفتم چرا آفریدگار عشق؟ نفرین بر عشق عاشق معشوق نفرین بر لیلی و مجنون نفرین بر شیرین و فرهاد نفرین بر آدم و حوا که اولین عاشقو معشوق بودن... به دوستم گفتم اگر اینا نبودن تو الان این همه دغدغه نداشتی راستی شما اگر این تابلو رو داشتین روش چی می نوشتین؟!؟!؟!؟ [ پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٤ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
خدایا مرا به حکمت سرنوشتم آگاه گردان تا ندانسته درهایی را که به رویم گشوده ای نبندم و با اصرار بیجا درهایی را که به رویم بسته ای باز نکنم... [ یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱٩ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
سلام بچه ها خوبین؟ تعطیلات خوش گذشت؟ منو ریحانه که رفتیم سفر خیلی بهمون خوش گذشت... امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه و سال خوبی داشته باشین [ یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱٤ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
یا مقلب القلوب و الا بصار بهار بهترین بهانه برای آغاز و آغاز بهترین بهانه برای زندگیست سلام بچه ها من سحرم عید رو به همتون تبریک می گم امیدوارم سالی پر از نعمت و دور از دغدغه خاطر داشته باشید من فردا میرم مسافرت و تا آخر تعطیلات نمیتونم آپ کنم امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید. [ یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٤:٤٠ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
[ چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۸:٥٦ ق.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
[ سهشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٦:٥٠ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
چه احمقانه فکر میکردم به دورم میگرده کسی که دورم زد... [ یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٦:٥٦ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
[ جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٧:٢٩ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
اون راست می گفت منو اندازه شکوفه های بهاری دوسن داره اخه عمر شکوفه های بهاری 2 روزه است [ سهشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩ ] [ ۳:۱٥ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
www.2khtar-khaleha.blogfa.com [ شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ ] [ ٥:۱٦ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
برای من زیباتر از ریزش نم نم بارون،
قشنگتر از دشت و بیابون،
رنگ چشمون تو بوده.
برای من زیباتر از طلوع خورشید بین کوهها...
آب جاری توی رودها...
شوق اشکای تو بوده.
حقیقته حقیقته ای همیشه تکیه گاهم...
ای تو شعر هر ترانم...
بی تو همدمی ندارم.
عاشق تویی،شیدا تویی
مریم پاکیزة من،
ای تو معنای صداقت...
تو حقیقتی،حقیقت.
تو عزیزی،نازنینی،
تو،تو این عشق ، عاشق ترینی
من به لطفت جون گرفتم...
مهربونم،به تو خو گرفتم.
تو رو دوست دارم...
تو رو دوست دارم...
تو رو دوست دارم...
تو رو دوست دارم...
تو رو دوست دارم...
تو رو دوست دارم... [ جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٤:۱۸ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
دست هایم عکس ماه را در حوضچه مادر بزرگ هزار تکه می کند و من تورا به انتظار تشنه ام برای تو حرف های زیادی دارم ودلم گرفته است من وتو قصه ی خوبی بودیم چطوربی تو پا به جا بمانم وشادمانه زندگی کنم گوش کن صدایی در قلب من است شاید صدای خدا ست محکم باش و به هیچ چیز تکیه مکن من و تو قصه ی خوبی بودیم اما هر قصه ای سرانجام به پایان می رسد و یادت باشد اگر قصه ای تمام شود قصه ای دیگر اغاز نخواهد شد [ چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٦:٥٩ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
پدر محمد در گفتگو با واحد مرکزی خبر گفت: این کودک از سن دو سالگی به خوردن بنزین عادت کرده بهنحوی که امروزبه هیچ وجه قادربه ترک آن نیست و اگر بنزین به او نرسد اقدام به گدایی بنزین از موتورسواران و یا برداشتن پنهانی بنزین از موتورسیکلت ها می کند. بشدت خوشم می آمد. عوارض ناشی از نوشیدن بنزین درمحمد دیده نمی شود؛و ازنظرجسمی سالم است. بنزین لج می کند؛ آرامش محل رابرهم می زند. [ چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤٦ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
به نام انکه عشق را افرید عشق را در دل ما جا داد تا عاشقانه زندگی کنیم و با عشق بمیریم اری من عشق را فهمیدم درک کرده ام یا بهتر است بگویم لمس کردام سلام عشق من دلم گرفته واسه این که هنوز دارم بهت فکر می کنم هنوز حرف هایی مونده که بهت بگم الان قلب ها مون از هم دور اما این عادیه همیشه دور بودی با اون همه دوری دوستت داشتم می گم دو ستت داشتم چون الان نمیخوام بدونم دوستت دارمهمیشه فکر می کردم یک روز می رسه که من و تو واقعا هم دیگرو دوست داشته باشیم. منتظر روزی بودم که وقتی می گی دوستت دارم بفهم از ته دلت می گی اما اون روز نرسید دل گیرم که عشقمونو از گذشته نگه داشتم نیستی حا لم خرابه با کارات قلبمو شکستی عشق من داغون شدم اما بازم بخشیدم گفتم :عشق من برو بزار تنها باشم دیگه هیچ کسو ندارم که صدا کنه اسممو با صداش جون بگیرم اونی که روزی دیوونه ی من بود پس حالا کوش فهمیدم دوسم نداری اما دلم باورنکرد نیستی هئای گریه داره بغضمو می شکنه گفتم برو چه بی عتنا رفتی گفتی یکی دیگه می اد تو زندگیم حالا فهمیدم حس من واست یک تفریح بود روزی بود بهت می گفتم عاشق شدن خوبه اگه واسه تو باشه گفتم تنهام نزار اما گذاشتی رفتی کاش بودی می دادی یک خط جوابم چرا ازم دور بودی هان؟ لا اقل بگو دوستت نداشتم حرف بزن تو که این قدر نامرد نبودی تو این شبا درگیر کابوسم باشه ساکت می شم تو دیگه نیستی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خطم کلام حالا دیگه نمونده نه عشقی نه محبتی گفتم برو چه راحت از پیشم رفتی بازم من تنها م خاموشه چراغم................ریحانه [ سهشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٦:۳٧ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
دوستان عزیز و هموطنان گرامی
ایمیلی که ملاحظه می کنید حاوی عکس و مشخصات "محمدرضا طالش صالحی" پسر 15 ساله ای که در فروردین سال جاری مفقود شده است، می باشد. نامبرده ساکن منطقه 15 تهران بوده و از روز شنبه 21 فروردین 1389 از مدرسه به منزل مراجعت نکرده است و با پیگیری های مکرر پدر زحمتکش محمدرضا و همچنین تلاش نیروهای انتظامی برای یافتن خبری از این پسر، متاسفانه تاکنون بی نتیجه مانده و تا امروز (8 شهریور 89) هنوز هیچ اطلاعی از او حاصل نشده است !
لذا با توجه به نگرانی شدید و امتداد زمان مفقود شدن نامبرده تاکنون، اینطور بنظر می رسد انتشار این پیام در بین کاربران اینترنت نیز امیدوار کننده باشد و طبق صحبت پدر محمد رضا : ما امیدمان به خداست و سعی دارم با استفاده از اینترنت این راه را هم برای پیدا کردن فرزندم به کار بگیرم.
ایمیل حرکت انسان دوستانه آغاز شده را به سمت جلو هدایت کنید. شاید اولین کسی که ایمیل شما را دریافت می کند، خبر مهم و خوشحال کننده ای برای خانواده محمدرضا داشته باشد ...
گمشده: محمدرضا طالش صالحی
[ یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٢:٥٩ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
گفت: من پیشت میمونم ولی بهت نمیگم کی هستم گفتم : تا همیشه پیشم میمونی گفت : آره گفتم : باهام بازی میکنی؟ گفت : نه گفتم : واسه چی؟ گفت : من فقط پیشت میمونم ولی کاری واست نمیکنم من هم گریه کردم اومد اشکامو پاک کرد گفت : هنوز گریه نکن گفتم : واسه چی؟ گفت : هنوز وقتش نرسیده من هم بیشتر گریه کردم مامانم اومد منو بغل کرد اون گفت : میدوی این کیه ؟ گفتم : نه گفت : این مادرته گفتم : مادر چیه؟ گفت : مادر دلسوز ترین فرد دنیاست خیلی هم دوست داشتنیه گفتم : باهام بازی میکنه؟ گفت : آره گفتم : من مادر رو بیشتر دوست دارم تا تو گفت : ولی... گفتم : ولی چی؟ گفت : اون تو رو تنها میزاره گفتم : نه اون منو دوست داره تنهام نمیزاره گفت : تنهات میزاره منم دوباره گریه کردم دیدم یکی اومد دست رو سرم کشید اون گفت : این رو میشناسی؟ گفتم : نه گفت : این پدرته گفتم : پدر گفت : آره گفتم : این کیه ؟ گفت : این مهربان ترین فرد دنیاست خیلی هم دوستت داره گفتم : باهام بازی میکنه؟ گفت : اره ولی آخر تنهات میزاره گفتم : تو دروغ میگی اون منو دوست داره دیدم یکی اومد بالای سرم دستامو گرفت و یه بوس به دستام داد گفت : میدونی این کیه؟ گفتم : نه گفت : این خواهرته گفتم : خواهر گفت : آره خواهر ، هم راز ، هم درد ، هم بازی گفتم : این پیشم میمونه گفت : نه این هم تنهات میزاره گفتم : آخه چرا؟ اون که منو دوست داره گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پیشت میمونم و تنهات نمی زارم گفتم : نه وبعد دیدم یکی اومد بغلم کرد و باهام بازی کرد گفت : میدونی این کیه ؟ گفتم : این همونیه که منو تنها نمی زاره گفت : نه اون هم تو رو تنها میزاره گفتم : نه نه نه گفت : اون برادرته دوست داره هر چی میخوای واست میاره ولی بهش دل نبند گفتم : چرا؟ گفت : تنهات میزاره بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم های دیگری آشنا شدم ولی اون همش می گفت اونها تو رو تنها میزارن تا روزی که.... داشتم قدم میزدم دیدم یکی داره نگام میکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم روز بعد وقتی از اونجا گذشتم دیدم دوباره اونجا ایستاده و به من خیره شده من هم اهمیتی بهش ندادم و سریع از اونجا گذشتم روزها گذشت و اون همین جور به من خیره میشد وقتی اون رو میدیدم داشت بهم لبخند میزد همیشه یک شاخه گل سرخ توی دستاش بود یک روز که داشتم از اونجا گذر میکردم دیدم یکی اومد جلوم ایستاد و شاخه گلی به طرف من گرفت وقت نگاش کردم دیدم خودشه همونی که همیشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم .... دیدم یکی بهم گفت : تنهات میزاره آره خودش بود اونی که همیشه باهام بود و می گفت تنهام نمیزاره گفتم : اون که دوستم داره گفت : این دلیل موندن نیست من هم اون گل رو از اون گرفتم هر روز منتظر من به درختی تکیه میکرد با یک گل سرخ کم کم معنی عشق رو فهمیدم آره اون عاشق من شده بود اما من از جدایی میترسیدم خیلی.... روزی رسید که دیدم کنار درخت کسی نیست دیدم یک نامه با یک گل سرخ کنار درخت بود وقتی نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاترینی به خیابون نگاهی کردم دیدم خودش بود اما دستاش توی دستای یکی دیگه.... توی همون لحظه دیدم یک دست روی شونه هام گذاشت گفت : دیدی گفتم باتو نمیمونه من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامی گریه کردم گفتم : تو که تنهام نگذاشتی گفت : آره من تنها کسی هستم که کسی رو تنها نمیزارم گفتم : تو کی هستی؟ گفت : غم گفتم : غم گفت : آره اونی که با همه میمونه هیچ کسی رو توی تنهایی تنها نمیزاره اشکامو پاک کردم و رفتم جایی که دیگه کسی منو پیدا نکنه اما تنها کسی که منو تنها نگذاشت غم بود...... !!!!!!!!توسط عروسک زشت!!!!!!! [ جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳٦ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
یک روز یک پسر عاشقه یک دختر که تو cd فروشی کار می کرد اون هر روز می رفت و ازشcdمی خرید اما نمی تو نست به دختر بگه دوسش داره تا اینکه بعد از یک مدتی دیگه پسر نرفت به اون مغازه دختر فهمید که پسره از دنیا رفته به خونشون رفت تا به خانواده اش تسلیت بگه اون دید که تمام cdهایی که پسره خریده باز نکرده و مونده دخترک زد زیر گریه چون هیچ وقت نامه های عاشقانه ی دخترک را که توی جلدcdمی زاشت
[ چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٥:٤٦ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
چو زد زین دار فانی خیمه بیرون زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد کفن کردند و در خاکش نهادند ملائک آمدند او را به بالین که ربت کیست دینت چه دینی است چو بانگ قم به اذن الله برخاست:
چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغاز بگفتا کیست ربت گفت لیلی بگفتندش به دینت بود میلی بگفتا آری آری عشق لیلی بگفت ابروی آن یار وفا کیش بگفتا نامه آن یار طناز بگفت آن کس که پیغام آرد از یار بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی بگو از عدل و توحید و معادات که لیلی را به خوبی نیست انباز از آن هستم به هجرانش گرفتار عمود آتشین در کف گرفته به لیلی در بهشتش وا گذارید که من خود لیلی و او عاشق ماست ملائک را سپس فرمود آن یار من آن لیلای لیلی می پرستم [ سهشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٥:٢۳ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
عزای علی سلام دوستان عزیز فرا رسیدن این شب ها ی عزیز و شهادت امام علی(ع) را به تمامی شما دوستان تسلیت عرص می کنیم و امیدواریم تمامی دعاهایتان در این شب مورد قبول پروردگار قرار گیرد التماس دعا [ دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٧:٠۳ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
چقدر مث بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم سادگی ها تو دوست دارم ، خستگی ها تو دوست دارم چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم
کاشکی رو تاقچه ی دلت آینه و شمعدون میشدم تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم
بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم دنیا اگه خوب ... اگه بد ، با تو برام دیدنیه باغ گلای اطلسی ، با تو برام چیدنیه
مـــــــــــــــادر ...
کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم لالایی ها تو دوست دارم ، بغض صداتو دوست دارم
مـــــــــــــــادر ...
لالایی ... لالایی ... مادرنیست که میتونه محرم رازبشه بخاطراین این موضوع گذاشتم برای سپاس ازتمامی مادران دنیا... نظرشماچیه؟ [ یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٥:٠۸ ب.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
[ پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٢ ق.ظ ] [ سحروریحانه ]
[ نظرات () ]
تاریخچه ولنتاین
|
|||
|
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه " پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود ! یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است ! |
دیروز فریاد میزدی دوستت دارم ، میگفتم بلند تر نمیشنوم ، امروز آهسته میگی دیگه دوستت ندارم میگم هیس، چرا داد میزنی آرومتر
اعتراف میکنم گاهی به آسمان نگاه میکنم... دزدانه به چشم ستارگان ...اما نه به تمامی آنها... تنها به آنها که شبیه ترند...به چشمان تو...
واسه اینکه یه گل بخنده حتما باید یه ابر گریه کنه .ابرتیم گلم , همیشه بخند
آفتاب پنجره را میشناسد ٬ حتی اگر بسته باشد
مهتاب به دیدارم میآید حتی اگر خسته باشد
و دل هوای تو را دارد حتی اگر شکسته باشد . . .
غریب است دوست داشتن. وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی می دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... ونفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛ به بازیش می گیریم هر چه او عاشق تر ، ما سرخوش تر، هر چه او دل نازک تر ، ما بی
آسمون به دریا گفت :
این بالا خیلی خوبه ٬
همه جا رو میشه دید ،
دریا گفت: این پایین از اون بالا هم
بهتره ٬ چون فقط تو رو میشه دید ...
وقتی میتوانی با سکوت حرف بزنی ، بر پایه های لغزان واژه ها تکیه نکن . . .
اینکه یکی دوستت داره دلیل بر فوق العاده بودن تو نیست. شاید طرف مقابلت خیلی کم توقع باشه
بزرگترین لذت دنیا ، انجام کاریه که میگن تو نمیتونی انجام بدی
وقتی که عزراییل به من گفت نوبت توست که بمیری فهمیدم که این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست !
هرگاه احساس کردی که گناه کسی آنقدر بزرگ است که نمیتوانی او را ببخشی بدان که اشکال از کوچکی روح توست، نه از بزرگی گناه او
خداوندا نگذار که از تو فقط نامت را بدانم
و نگذار که از تو تنها مشق کردن اسمت را به یاد داشته باشم.
همواره در من جاری باش، همانگونه که خون در رگهایم جاری است.
خداوندا باران رحمت تو همیشه در حال باریدن است. این ماییم که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم.
بلند ترین شاخه درخت ، یک واژه را می فهمد ، و آن هم تنهائیست . . .
دیـــــدن لـبـــخـنـــد آنهـایـی که رنج می کــشند از دیدن اشک هــایشان درد ناکتر است
دلی دارم که از تنگی در او جز غم نمی گنجد ، غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمی گنجد
دلم تنگ است ٬ دلم میسوزد از باغی که میسوزد .
نه دیداری ٬ نه بیداری ٬ نه دستی از سر یاری
مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری . .
سلام بچه ها
حلول ماه مبارک رمضان را به همه ی شما دوستان تبریک می گیم
و امیدواریم که تمامی عبادات شما در این ماه مورد قبول
خداوند بزرگ قرار گیرد
خواهر کوچکم از من پرسید
من به او خندیدم
کمی آزرده و حیرت زده گفت
روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم
گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه
پنج وارونه به مینو میداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم
بعدها وقتی غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان می فهمی
.پنج وارونه چه معنا دارد
!!!همیشه مهربان!!!
هنگام مشاجره با دیگران چگونه رفتار می کنید؟
1:ایا هنگام بحث ومشاجره به خوبی می توانید خود را کنترل کنید؟
بلی خیر
2:ایا هنگامی که سرزنش می شوید ماندن را به فرار ترجیح می دهید؟
بلی خیر
3:ایا هنگام مشاجره و بحث های غیر منطقی احساس نفرت می کنید؟
بلی خیر
4:ایا هنگام مشجره بسیار جدی صحنه را ترک می کنید؟
بلی خیر
5:ایا فکر می کنید بهترین راه در مشاجره سکوت است؟
بلی خیر
6:ایا در هنگام مشاجره می توانید دست های خود را ثابت و ارام نگاه دارید؟
بلی خیر
7:ایا بعد از پایان مشاجره می توانید به ارامی بخوابی؟
بلی خیر
8:ایا در هنگام مشاجره غالبا به چشمان طرف نگاه می کنید؟
بلی خیر
9:ایا اساس مشاجره کردن را یک عمل ابلهانه می دانید؟
بلی خیر
10:ایا در هنگام مشاجره می توانید طرف مقالبتان را که به شما توهین کرده ببخشیذ؟
بلی خیر
جمع بندی امتیازات به هر جواب بلی 1 امتیاز و به هر جواب خیر 0 امتیاز دهید.
ارز یابی خودتان: اگرجمع امتیازات شما از 1 تا5 شود:شما غالبا در درون خود به دیگران و به خود اعلا جنگ می کنید و مسایل ساده را که می توانید راحت حل کنید به یک بحران بزرگ تبدیل می کنید فراموش نکنید که یک اتش سوزی بزرگ را می توان در ابتدا با یک لیوان اب خا موش کنید
اگر جمع امتیازات شما از 5 تا10 بود:به شما تبریک می گویم شما ادمادگی لازم را جهت هر گونه گفتگو و بحث را دارید وغالبا سعی می کنید که مشاجره را به یک بحث ارام تبدیل نمایید شما فردی اگاه و فهمیده هستید که با درایت و شعور گره مشکلات را با دست باز می کنید نه با دندان.
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی
!!!مهران!!!
اگر برای هر دوست داشتن خود دلیلی داشته باشی به
زودی به تاجری پر کار مبدل خواهی شد که در انبار دلت
هزاران مهر بیهوده تلمبار کرده ای
مشکل عشق قلب های زنگار گرفته کسانی است که
عشق را نمی شناسند و نمی فهمند
عشق بیمه و ضمانت نامه نمی خواهد که هر سال
تمدیدش کنی کافی است دل بسپاری و نگهش داری
حکایت عشق:
روزی که مجنون را چهره به زردی کشیده بود و تعادل
مزاجش از فراق لیلی به هم ریخته بود نزدیکانش
اندیشیدند که او را بیماری تن در گرفته پس او را نزد
قصاص بردند تا او را با تیغ حجامت مداوا کند چون وسیله
مهیا گشت قصاص نوک کارد را بر پشت وی کشید تا خون
غلیظ همراه بیماری از او دفع شود و رخسار او از زردی
به سرخی گراید مجنون را فریاد بلندی از درد به هوا بر
خاست همه تعجب کردند که چگونه مجنونی که تمام
عمر خود را در بیابانها به عشق لیلی با پای برهنه دویده
و زخم خارها خورده اکنون از زخمی کوچک چنین ناله ی
بلندی سر می دهد چون علت را جویا شدند او گفت: درد
و فغان من نه از درد تن باشد بلکه بدین علت است که
می اندیشم لیلی در تمام رگ و پوست و تن من خانه
کرده و ترسم از این است که مبادا تیغه ی کارد او را
بیازارد
مردی با مراجعه به دادگاه خانواده دادخواستی را به
قاضی یکی از شعب ارائه کرد. این مرد مدعی شد که
همسرش بی عر ضه است.وی ادامه داد:همسرم تا
حالا چند گوشی همراه گم کرده است و از این وضع
که بخوابم هر روز برایش چیزی بخرم و او گم کند
خسته شدم زن که در دادگاه حضور داشت گفت:
من دست خودم نیست اگر چیزی را گم کرده ام از
روی حواس پرتی بوده و هیچ گاه اصراری برای خرید
ان چیزی که گم کرده ام نداشته ام بلکه شوهرم
خودش برایم ان وسیله را مجددا خریده است
وی بیان کرد :شوهرم به خاطر این که من در دسترس
او باشم هرجا می روم به ان خبر دهم برایم گوشی
خریده است مرد بار دیگر در حضور قاضی می گوید:
من می خواهم از همسرم جدا شوم وبدون فکر و خیال
زندگی کنم من حاضر هستم تمام مهریه همسرم که
150 سکه بهار ازادی است را به صورت نقدی به او
دهم ولی از او جدا شوم زن گفت: من هم میخواهم
از شوهرم جدا شوم و با ارامش زندگی کنم
مهمترین مناسبت ماه مبارک رمضان، شب قدر است که همواره مورد توجه مؤمنین بوده و خواهد بود. آنچه در پیش روى دارید بحثى پیرامون شب قدر بر اساس نظرات مرحوم علامه طباطبایى رحمةالله در تفسیر شریف المیزان است که در دو سوره « قدر» و «دخان» مطرح گردیده است.
شب قدر یعنى چه؟
مراد از قدر، تقدیر و اندازهگیرى است و شب قدر شب اندازهگیرى است و خداوند متعال دراین شب حوادث یک سال را تقدیر مىکند و زندگى، مرگ، رزق، سعادت و شقاوت انسانها و امورى ازاین قبیل را دراین شب مقدر مىگرداند.
شب قدر کدام شب است؟
در قرآن کریم آیهاى که به صراحت بیان کند شب قدر چه شبى است دیده نمىشود. ولى از جمعبندى چند آیه از قرآن کریم مىتوان فهمید که شب قدر یکى از شبهاى ماه مبارک رمضان است. قرآن کریم از یک سو مىفرماید: « انا انزلناه فى لیلة مبارکة.»(دخان / 3) این آیه گویاى این مطلب است که قرآن یکپارچه در یک شب مبارک نازل شده است و از سوى دیگر مىفرماید: « شهررمضان الذى انزل فیه القرآن.»(بقره / 185)و گویاى این است که تمام قرآن در ماه رمضان نازل شده است. و در سوره قدر مىفرماید: «انا انزلناه فى لیلة القدر.»(قدر/1)از مجموع این آیات استفاده مىشود که قرآن کریم در یک شب مبارک در ماه رمضان که همان شب قدر است نازل شده است. پس شب قدر در ماه رمضان است. اما این که کدام یک از شبهاى ماه رمضان شب قدر است، در قرآن کریم چیزى برآن دلالت ندارد. و تنها از راه اخبار مىتوان آن شب را معین کرد.
در بعضى از روایات منقول از ائمه اطهار علیهم السلام شب قدر مردد بین نوزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم ماه رمضان است و در برخى دیگر از آنها مردد بین شب بیست و یکم و بیست و سوم و در روایات دیگرى متعین در شب بیست و سوم است. (1)وعدم تعین یک شب به جهت تعظیم امر شب قدر بوده تا بندگان خدا با گناهان خود به آن اهانت نکنند.
پس از دیدگاه روایات ائمه اهل بیت علیهم السلام شب قدر از شبهاى ماه رمضان و یکى از سه شب نوزدهم و بیست و یکم و بیست و سوم است. اما روایات منقول از طرق اهل سنت به طورعجیبى با هم اختلاف داشته و قابل جمع نیستند ولى معروف بین اهل سنت این است که شب بیست و هفتم ماه رمضان شب قدر است (2)و در آن شب قرآن نازل شده است.
تکرار شب قدر درهر سال
شب قدر منحصر در شب نزول قرآن و سالى که قرآن درآن نازل شد نیست بلکه با تکرار سالها، آن شب نیز تکرار مىشود. یعنى درهر ماه رمضان شب قدرى است که درآن شب امور سال آینده تقدیر مىشود. دلیل براین امر این است که:
اولا: نزول قرآن بهطور یکپارچه در یکى از شبهاى قدر چهارده قرن گذشته ممکن است ولى تعیین حوادث تمامى قرون گذشته و آینده درآن شب بى معنى است.
ثانیا: کلمه «یفرق» در آیه شریفه «فیها یفرق کل امر حکیم.»(دخان / 6) در سوره دخان به خاطر مضارع بودنش، استمرار را مىرساند و نیز کلمه «تنزل» درآیه کریمه «تنزل الملئکة والروح فیها باذن ربهم من کل امر»(قدر / 4) به دلیل مضارع بودنش دلالت بر استمرار دارد.
ثالثا: از ظاهر جمله « شهر رمضان الذى انزل فیه القرآن.»(بقره / 185)چنین برمىآید که مادامى که ماه رمضان تکرار مىشود آن شب نیز تکرار مىشود. پس شب قدر منحصر در یک شب نیست بلکه درهر سال در ماه رمضان تکرار مىشود.
در این خصوص در تفسیر برهان از شیخ طوسى از ابوذر روایت شده که گفت: به رسول خدا (ص) عرض کردم یا رسول الله آیا شب قدر شبى است که درعهد انبیاء بوده و امر به آنان نازل مىشده و چون از دنیا مىرفتند نزول امر درآن شب تعطیل مىشده است؟ فرمود: « نه بلکه شب قدر تا قیامت هست.»(3)
عظمت شب قدر
در سوره قدر مىخوانیم: «انا انزلناه فى لیلة القدر وما ادریک ما لیلة القدر لیلة القدر خیر من الف شهر.» خداوند متعال براى بیان عظمت شب قدر با این که ممکن بود بفرماید: «وما ادریک ما هى هى خیر من الف شهر» یعنى با این که مىتوانست در آیه دوم و سوم به جاى کلمه «لیلة القدر» ضمیر بیاورد، خود کلمه را آورد تا بر عظمت این شب دلالت کند. و با آیه « لیلة القدر خیر من الف شهر» عظمت این شب را بیان کرد به این که این شب از هزار ماه بهتر است. منظور از بهتر بودن این شب از هزار ماه، بهتر بودن از حیث فضیلت عبادت است. چه این که مناسب با غرض قرآن نیز چنین است. چون همه عنایت قرآن دراین است که مردم را به خدا نزدیک و به وسیله عبادت زنده کند. و احیاء یا عبادت آن شب از عبادت هزار ماه بهتر است.
از امام صادق علیه السلام سؤال شد: چگونه شب قدر از هزار ماه بهتر است؟ ( با این که در آن هزار ماه درهر دوازده ماهش یک شب قدر است) .
حضرت فرمود: « عبادت در شب قدر بهتر است از عبادت درهزار ماهى که در آن شب قدر نباشد.»(4)
وقایع شب قدرالف- نزول قرآن.
ظاهر آیه شریفه « انا انزلناه فى لیلة القدر» این است که همه قرآن در شب قدر نازل شده است و چون تعبیر به انزال کرده که ظهور در یکپارچگى و دفعى بودن دارد نه تنزیل، که ظاهر در نزول تدریجى است.
قرآن کریم به دو گونه نازل شده است:
1- نزول یکباره در یک شب معین.
2- نزول تدریجى در طول بیست و سه سال نبوت پیامبر اکرم (ص) .
آیاتى چون «قرانا فرقناه لتقراه على الناس على مکث ونزلناه تنزیلا.»(اسراء / 106) نزول تدریجى قرآن را بیان مىکند.
در نزول دفعى (و یکپارچه)، قرآن کریم که مرکب از سورهها و آیات است یک دفعه نازل نشده است بلکه بهصورت اجمال همه قرآن نازل شده است چون آیاتى که درباره وقایع شخصى و حوادث جزیى نازل شده ارتباط کامل با زمان و مکان و اشخاص و احوال خاصهاى دارد که درباره آن اشخاص و آن احوال و درآن زمان و مکان نازل شده و معلوم است که چنین آیاتى درست در نمىآید مگر این که زمان و مکانش و واقعهاى که دربارهاش نازل شده رخ دهد به طورى که اگر از آن زمانها و مکانها و وقایع خاصه صرف نظر شود و فرض شود که قرآن یک باره نازل شده، قهرا موارد آن آیات حذف مىشود و دیگر بر آنها تطبیق نمىکنند، پس قرآن به همین هیئت که هست دوبار نازل نشده بلکه بین دو نزول قرآن فرق است و فرق آن در اجمال و تفصیل است. همان اجمال و تفصیلى که درآیه شریفه «کتاب احکمت ایاته ثم فصلت من لدن حکیم خبیر.»(هود / 1)به آن اشاره شده است. و در شب قدر قرآن کریم به صورت اجمال و یکپارچه بر پیامبر اکرم (ص) نازل شد و در طول بیست و سه سال به تفصیل و به تدریج و آیه به آیه نازل گردید.
ب- تقدیر امور.
خداوند متعال در شب قدر حوادث یک سال آینده را از قبیل مرگ و زندگى، وسعت یا تنگى روزى، سعادت و شقاوت، خیر و شر، طاعت و معصیت و... تقدیر مىکند.
در آیه شریفه «انا انزلناه فى لیلة القدر»(قدر / 1) کلمه «قدر» دلالت بر تقدیر و اندازهگیرى دارد و آیه شریفه «فیها یفرق کل امر حکیم.»(دخان / 6)که در وصف شب قدر نازل شده است بر تقدیر دلالت مىکند. چون کلمه «فرق» به معناى جدا سازى و مشخص کردن دو چیز از یکدیگر است. و فرق هر امر حکیم جز این معنا ندارد که آن امر و آن واقعهاى که باید رخ دهد را با تقدیر و اندازهگیرى مشخص سازند. امور به حسب قضاى الهى داراى دو مرحلهاند، یکى اجمال و ابهام و دیگرى تفصیل. و شب قدر به طورى که از آیه «فیها یفرق کل امر حکیم.» برمىآید شبى است که امور از مرحله اجمال و ابهام به مرحله فرق و تفصیل بیرون مىآیند.
ج- نزول ملائکة و روح.
بر اساس آیه شریفه « تنزل الملئکة والروح فیها باذن ربهم من کل امر.»(قدر / 4) ملائکه و روح در این شب به اذن پروردگارشان نازل مىشوند. مراد از روح، آن روحى است که از عالم امر است و خداى متعال دربارهاش فرموده است « قل الروح من امر ربى.»(اسراء / 85) دراین که مراد از امر چیست؟ بحثهاى مفصلى در تفسیر شریف المیزان آمده است که به جهت اختصار مبحث به دو روایت در مورد نزول ملائکه و این که روح چیست بسنده مىشود.
1- پیامبر اکرم (ص) فرمود: وقتى شب قدر مىشود ملائکهاى که ساکن در «سدرة المنتهى» هستند و جبرئیل یکى از ایشان است نازل مىشوند در حالى که جبرئیل به اتفاق سایرین پرچمهایى را به همراه دارند.
یک پرچم بالاى قبر من، و یکى بر بالاى بیت المقدس و پرچمى در مسجد الحرام و پرچمى بر طورسینا نصب مىکنند و هیچ مؤمن و مؤمنهاى دراین نقاط نمىماند مگر آن که جبرئیل به او سلام مىکند، مگر کسى که دائم الخمر و یا معتاد به خوردنگوشت خوک و یا زعفران مالیدن به بدن خود باشد.(5)
2- از امام صادق علیه السلام در مورد روح سؤال شد. حضرت فرمودند: روح از جبرئیل بزرگتر است و جبرئیل از سنخ ملائکه است و روح ازآن سنخ نیست. مگر نمىبینى خداى تعالى فرموده: «تنزل الملئکة والروح» پس معلوم مىشود روح غیر از ملائکه است. (6)
د- سلام و امنیت.
قرآن کریم در بیان این ویژگى شب قدر مىفرماید: «سلام هى حتى مطلع الفجر.»(قدر / 5) کلمه سلام و سلامت به معناى عارى بودن از آفات ظاهرى و باطنى است. و جمله «سلام هى» اشاره به این مطلب دارد که عنایت الهى تعلق گرفته است به این که رحمتش شامل همه آن بندگان بشود که به سوى او روى مىآورند و نیز به این که در خصوص شب قدر باب عذابش بسته باشد. به این معنا که عذابى جدید نفرستد. و لازمه این معنا این است که دراین شب کید شیطانها هم مؤثر واقع نشود چنانکه در بعضى از روایات نیز به این معنا اشاره شده است.
البته بعضى از مفسرین گفتهاند: مراد از کلمه «سلام» این است که در شب قدر ملائکه از هر مؤمن مشغول به عبادت بگذرند، سلام مىدهند.
اسپانیا
▪ آزلگرونا ...................... باشگاه بارسلونا
▪ کهکشانیها، اشباح .............. باشگاه رئالمادرید
▪ شیرها ...................... باشگاه آتلتیک بیلبائو
▪ پرندههای عاشق ......... باشگاه اسپانیول
▪ خفاشها ................... باشگاه کاستلون
▪ پسران ماتریس ........... باشگاه آتلتیکو مادرید
▪ آشوبگران ................... تیم ملی فوتبال اسپانیا
!!!بقیه تو ادامه مطلب!!!
لستر با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی.
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲.
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کرد به لستر گفت:یه آرزو کن تا برآورده کنم.
لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی.
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ .
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یک آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به ۵ میلیارد و ۷ میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو .
بعد آرزوهایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر .
در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند و عشق می ورزیدند و محبت می کردند لستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا .
نشست به شمردنشان تا پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند. آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود و همشان نو بودند و برق می زدند. بفرمائید! چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و گل ها و زیبایی ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد ... .
!!!مهران!!!
به گزارش فارس، زنی با مراجعه به دادگاه خانواده شهید محلاتی دادخواستی را به قاضی یکی از شعب ارائه کرد.
این زن 24 ساله در حضور قاضی شعبه 236 این مجتمع مدعی شد که میخواهد از شوهرش که قد بسیار کوتاهی دارد، جدا شود.
!!!ادامه توی ادامه مطلب!!!
تا تو باشی در کنارم
با تو من مالک دنیام
بی خیال غربت و غم
بی خیال نور فردام

بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم،
در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید.
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم.
پرگوشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم.
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام.
...
یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن!
آب، آیئنه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی ازین شهر سفر کن!
با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی! من نه رمیدم نه گسستم.
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم!
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!
حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم!
...
یادم آید که دگر از تو جوابی نشیندم.
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم...
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نه کنی از آن کوچه گذر هم!...
بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
امیدوارم مورد پسند باشه...
|
تو خورشید پنهان منی با غروب طولانی و بی طلوع.
تا تو نیایی غم می بارد از کلام و نگاهم...
تو خواهی آمد... می دانم
در آن صبحدم پاییزی که از غم تنهایی سرد و ترک خورده
است تو طلوع خواهی کرد در آخرین شب هجران!
تو خورشید بی طلوع من نیستی. من در هر غروب تنهایی
سپیده ی آمدنت را نظاره می کنم ستاره ها را
می شمارم به امید آمدنت و می دانم که خواهی امد
ابرها را قسم داده ام تا بگریند با من در طلوع دیدن تو
چون چشمانم تاب ریختن این همه اشک را ندارد
آه... اگر بیایی دلم را زیر قدمهایت قربانی می کنم
و چشمانم را در باران نگاهت سر می برم جز اشک
متاعی ندارم که نثارت کنم و جز سکوت آوازی نمی دانم
که برایت بخوانم...
نمی دانم توان خواهم آورد شکوه دیدنت را که باز
می ایستد این قلب پر گناه از طپش وقتی تو باشی دل
به چه کارم آید؟!!! تمام دلم را نثارت می کنم به شوق
گوشه چشمی از جانب تو. سرم را زیر فرش زیر پایت
می کنم به امید یک لبخند.
می مانم! میشینم به انتظارت تا بیایی و سکوت پاییزم را
بشکنی بگذار تا ترانه لبهایت را بخوانم و نظاره کنم
قامت دل ربایت را. سرا پا چشم شوم و خیره نگاهت کنم
و ببینم که تو همچون من گریانی از پریشانی من...!
| شــانـس خـود را امـتـحـان کـنـیــد! ... |
شــانـس خـود را امـتـحـان کـنـیــد! ... مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد، در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد . جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما.........گاو دم نداشت!!!! زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.! |
|
نمی دانم دلم گم شده یا اونی که دل به او سپردم!
نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم.
نمی دانم اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردند.
نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود.
نمی دانم من در حق عشقمان خیانت کردم یا او.
او قدر ندانست یا من, نمی دانم.....
نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم.
نمی دانم چرا وقتیکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نیست.
نمی دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنیا ببریم یا دنیا رو داد تا دل بکنیم
نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم.
ادمک اخر دنیاست بخند
ادمک عشق همین جاست بخند
دست خطی که تورا عاشق کرد
شوخی کا غذی هاست بخند
ادمک مست نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
ان خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند
تورا روزگار از من جدا کرد
روزگار هرچقدر هم قوی باشد
من از آن قوی ترم
خیال و رویا را که نمی تواند از من بگیرد
تو همیشه در خیال من خانه داری
تو رفته ای...
جای پایت برایم یه یادگار مانده
قدم خواهم گذاشت بر جای پایت
حتی اگر تورا نیابم
مسیر زندگیم
با مسیر زندگیت
یکی خواهد بود
!!!مینو جون!!!
کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:« می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد :« از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در کنار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.»
اما کودک هنوز مطمین نبود که می خوهد برود یا نه.
- اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی است.
خداوند لبخند زد :« فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»
کودک ادامه داد:« من چه طور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»
خداوند او را نوازش کرد و گفت:« فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»
کودک با ناراحتی گفت:« وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟»
خداوند برای این سؤال هم پاسخی داشت :« فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.»
کودک سرش را برگرداند و پرسید:« شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟»
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد :« امات من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.»
خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره کنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سؤال از دیگر از خداوند پرسید :« خدایا اگر باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.»
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :« نام فرشته ات اهمیتی ندارد و به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.»
!!!مهران!!!
امسال را چگونه گذراندید؟
مسال سال بسیارخوب وپربرکتی بوددراول سالی که گذشت مابه عیددیدنی رفتیم ومن حدوداً خیلی عیدی جـمع کرده ام،ولی پدرم همه آنهاراازمن گرفت وآنطن ماهواره ای خریدکه بسیاربدآموزی داردومن نگاه نمیکنم وپدرم ازصبح تاشب شوهای بی نــاموسی نگاه میکندو بشکن میزند!اوائل سال پسرخاله ام زیرتریلی۱۸چرخ رفـت وله گشت ومادرمجلس ترحیمش شرکت کردیم وخیلی میوه وخرماوحلواخوردیم وخیلی خوش گذشت!ماخیلی خاک بازی کردیم.من هرچی گشتم پسرخاله ام راپیدانکردم.درآن روزپدرم مرابابیل زد،بدون بی دلیل! من درامسال خیلی درس خواندم ولی نتوانستم قبول شوم ومن راازمدرسه به بیرون پرت کردند.پدرم من رابه مکانیکی فرستادتاکارکـنم واوستای من هرروزمن رابا زنجیرچرخ میزدوگاهی وقتهاکه خیلی عصبانی میشدمن رابه زمین میبست ودوسه باربا ماشین یکی ازمشتریهاازروی من ردمیشد!من خیلی درکارهای خانه به مـادرم کمک میکنم. مادرم من رادرسال گذشته خیلی دوست میداشت ومن راخیلی ماچ میکردولی پدرم خیلی حسوداست ومن رالای درآشپزخانه میگذاشت!امسال شوهرخواهرم وخواهرم خیلی ازهم طلاق گرفتندو خواهرم بسیارحامله است وپدرم میگویدیاپسراست یادوقلو،پدرم درسال گذشته خیلی سیگار میکشیدومادرم خیلی ناراحت است وهی به من میگوید:پدرس.......،ولی من نمیدانم چراوقتی مادرم به من فحش میدهد،پدرم عصـبانی میشود!راستی یادم رفت عیدمابا ماشین خودمان داشتیم میرفتیم مسافرت که خواهرم میخواست پوصت تخمه روازپنجره بندازه بیرون که یهویه تریلی ازکنارماشین ردشدودست خواهرم راازبازوقطع کردوماهمگی خندیدیم!دراواخربهارشبهاخیابانهاخیلی شولوق بودوهرمیدانی شده بودپاطوق یکی ازگروه های ترفدارانتخابات!تانیمه های شب شعارمیدادندومن مانده بودم که چراکسی به این اغتچاشگران کاری نداردوپدرم به مادرم میگفت تونمیری یه کاسه ای زیرنیم کاسه است وگرنه مگرمیشودتوی میدون ولیعصرصبح تاشب بگوینداحمدی بای بای،اماکسی به کسی نباشد!چندروزی که گذشت یک روزشنبه بودکه دیگرگفتندکسی حق نداردبیایدتوی خیابان بگویدبای بای!روزهای بعدفکرکنم بخاطراینکه جمعیت پادگانهازیادشده بودوجابرای نگهداری سربازهانداشتند،سراسرخیابانهاراکرده بودندآسایشگاه این سربازهای فلک زده، آنهاهم بخاطرگرماخلقشان تنگ بودوتاکسی حرفی میزدباچوب دستیشان به فرق سرشان میکوفتند!بابایم میگفت احتمالاًاینهاقبلاًدوره آرایشگری دیده اندکه به این خوبی فرق مردم رابازمیکنند!سه ماه تابستان هم به همین منوال گذشت!درامسال مابه مسافرت رفتیم وباقطار رفتیم.مــن درکوپه بسیارپدرم راعصبانی کردم واوبرای تنبیه من راروی تخت خواباندوتخت رامحکم بست ومن تاصبح همانگونه خوابیدم!مهرماه مدارس بازشدندامابازهم خیابانهاشلوغ بود،عده ای ورزشکارموتورسوارکه اتفاقاًچوگان بازهم بودند!گهگاهی به خیابانهامی آمدند ودرآنجاباموتورتمرین چوگان بازی میکردند!دراوائل زمستان بابایم که کارگرمرغداری بود خیلی خلقش تنگ شده بودوبزمین وزمان فحش میداد،آخرمیگفت من بایک حقوق بخورو نمیرشده ام خوشه3اماصاحب مرغداری شده است خوشه1!امامن میگفتم خوب سه خوشه بهتراست ازیک خوشه!امابابایم این چیزهاحالیش نبودکه!22بهمن که شدمن بهمراه پسر خاله ام جهت شرکت درراهپیمایی میدان آزادی پیاده ازخونه براه افتادیم،همه جاخیلی شلوغ بوددرگوشه هایی از خیابان آزادی مردم توی صف کیک وساندیس بودندعده زیادی هم در حال شعاردادن!هرکسی پرچمی دردست داشت وشادی میکرد،درگوشه یک خیابان پسر جوانی که نمیدانم چراپوزبندزده بودبه من وپسرخاله ام چندپرچم سبزدادوماهم رفتیم کنار بقیه پرچم داران،امانمیدانم چراچندنفرازاونهاریختندوتاجاییکه میشدماراکتک زدند!البته ما گفتیم که بخدااین پرچمهاراندزدیده ایم اماآنهاگوش نمیکردندوبالاخره یک پیرمردازآنهاآمدو گفت ولشان کنیداین لجنیهارا،خلاسه خونین ومالین برگشتیم خانه!تازه خانه که رسیدیم بابایم میگفت پسره الدنگ،یک خوشه سه ای که نمیرودراهپیمایی وبهمین خاطر3مرتبه من رالای درآشـپزخانه گذاشت تایادم نرود!پدرم به مادرم میگویدسال آینده سال بدوسختی خواهدبوداومیگفت رایانه هارامیخواهندقطع کنندودیگررایانه نمیدهنداما من گفتم که نگران نباش چون درخانه یک عددرایانه داریم!امااوجمله معروفش راتکرارکردوگفت پسرتوچقدر احمقی توبه خرگفته ای زکی! واین بودانشای من
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف
بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی
ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب
لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا
حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:
"سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت
یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا
پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو
به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر
شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً
وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می
کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد
از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا
نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می
گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می
بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،
شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات
شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من
شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را
عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و
مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من
صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که
چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر
یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی
سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از
عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می
فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...
سالها پیش دوست شاعری داشتم که به احترام عشق کلاهش را از سر بر میداشت و به خدا دست تکان می داد من به او می خندیدم اینک با گذشت زمان به عمق معنای کار او پی بردم
عشق بزرگ ترین و زیبا ترین وازه ی خذاوندیست . آن که عشق را به تزویر رویا آغشته نماید
من از سوی شما گناه کار شناخته شدم چون نخواستم مورد غضب الهی قرار گیرم
از من متنفر شدید چون نخواستم به عشق دروغ بگویم
آیا...آیا... این است پاداش کسی که نمیخواهد به عشق دروغ بگوید؟
پس مرا به احترام عشق برای همیشه ببخشید...
سحر!!!
روی من شرط نبند
جای تکخال قمار
جای یک اسب سیاه
پای میدان شکار
بر سرم عشق نپاش
مثل باران تگرگ
مثل یک شوخی تلخ
بین مهمانی مرگ
پشت من راه بنا
همچو یک عاشق ناب
باورت را نفرست
رو به من رو به سراب
هستی ات را نفروش
به پریشانی من
بیش از این لاف نباف
پشت این نغمه سرد
روی من تاس نریز
جای یک تخته نرد
سال موش:1387-1375-1363-1351-1339-1327
سال گاو:1388-1376-1364-1352-1340-1328
سال ببر:1389-1377-1365-1353-1341-1329
سال گربه:1390-1378-1366-1354-1342-1330
سال ازدها:1391-1379-1367-1355-1343-1331
سال مار:1392-1380-1368-1356-1344-1332
سال اسب:1393-1381-1369-1357-1345-1333
سال بز:1394-1382-1370-1358-1346-1334
سال میمون:1395-1383-1371-1359-1347-1335
سال خوروس:1396-1384-1372-1360-1348-1336
سال سگ:1397-1385-1373-1361-1349-1337
سال خوک:1398-1386-1374-1362-1350-1338
خدای معنا
ثانیهها میگذرند، لحظهها عبور میکنند و این منم که گاهی به خود نزدیکم و گاهی آنچنان دور که از درک حقیقت آن چه در اطرافم می گذرد ناتوانم
آن هنگام که نزدیکم، زندگی را باور دارم و خوشبختی را در پس حضور ناب معنایم حس میکنم
آن هنگام که دورتر از دورم از خویش، معنایی نیست تا باور کنم طعم شیرین لحظهها را، غم آنچنان وجود بی مهرم را میگیرد که من تمام هویتم را از دست می دهم
و تنها معنا درک میکند ناگفته های مرا
خواهان آرامشی عمیقم
آرامشی که هیچکس نتواند با نگاه یا حرفی آن را از من باز ستاند
معنای من!
هر شب چشمان منتظرم را می بندم به امید طلوعی که آغازش تو باشی
اما چه سود!
دیر زمانی است می گذرد و از تو خبری نیست که نیست ...
خیال نکن
خیال نکن که ...
تو برای من همیشه هستی
رد پایت را بر قابی زیبا در گوشه قلبم آویزان کردهام
برای من
تو پر رنگتر از دیروز هستی
انتظار داشتم
آن غم که بسان میهمانی ناخوانده بر قلبم حک شده بود، با حضور تو رخت بر بندد
اما تو نیامدی
اما تو نبودی
بناچار دلتنگی از برای تو را جایگزین آن غم کردم
شاید بیایی
شاید بیایی
بیا نغمه ساز لحظه های سردم
بیا بهانه نفس های بریده بریدهام
بیا
بیا صدایم کن
می دانم
می دانم که تمامی زمزمه هایم را شنیدی
تو را حس می کنم
تویی که از من جدا نیستی
تویی که تکامل منی
خدایا تو معنای حقیقی زندگی منی
خدای من
وقتی تو با تمام عظمت در قلب کوچکم جای داری
من نهایت آرامشم
خدایا
شرمندهام برای تمام لحظاتی که بی تو زندگی کردم
تمام آن لحظات را بر من ببخش
تمام آن لحظات را بر من ببخش
کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:« می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد :« از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در کنار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.»
اما کودک هنوز مطمین نبود که می خوهد برود یا نه.
- اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی است.
خداوند لبخند زد :« فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»
کودک ادامه داد:« من چه طور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»
خداوند او را نوازش کرد و گفت:« فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»
کودک با ناراحتی گفت:« وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟»
خداوند برای این سؤال هم پاسخی داشت :« فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.»
کودک سرش را برگرداند و پرسید:« شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟»
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد :« امات من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.»
خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره کنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سؤال از دیگر از خداوند پرسید :« خدایا اگر باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.»
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :« نام فرشته ات اهمیتی ندارد و به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.»
!!!مهران!!!
فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت: خدایا ، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است. خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت تا باز می گردم بالهایم را اینجا می سپارم، این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید.خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت: بالهایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمین دامنگیر است.
فرشته گفت: باز می گردم، حتما باز می گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد. او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا قبلا او را در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت برنمی گردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد می برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد ، نه بالش را و نه قولش را فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند. فرشته هرگز به بهشت برنگشت.
!!!مهران!!!
دوست بدارید زیرا که خداوند نیز شما را دوست دارد
دوست بدارید زیرا که هستی از محبت افریده شده
است. هر زخمی را محبت مرهم است زخم هایتان را
مرهم کنید دوست بدارید اما نه مانند معامله گران که
این کالایی است بست و زمینی. چون اسمانیان
دوست بدارید انان عشق را برای عشق دوست دارند
زیبایی را چون که زیباست. این عشق هم زیباست هم
زندگی هم جاودانگی وهم ان چه از وجود خداوند
می درخشد. عشق دریای بی ساحل لذت هاست چرا
به سوی دریا نمی روید؟
دوست داشتن وجودتان را مست و حیران و از خود بی
خود می کند. دوست داشتن نشان امدن خداست
از پشت شیشه بزرگ دلتنگی گریه میکنم و آرزو میکنم که کاش برای یک لحظه فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم تو مرا به دیار محبت ها بردی و صادقانه دوستم داشتی پس بیا و باز در این راه تلاش کن اگر طاقت دیدن اشکهایم را نداری و در این راه عشقی پاکتر و صادقانه تر منو تو ماه شده ایم پس نگذار زمانه ی بی رحم دلهایی را که از هم جدا نشدنی است را به دست آورد دلم را به تو دادم و کلیدش را به آسمان خوشبختی ها روانه کردم چه شب ها که تا به سحر به یادت با گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم و چه روز ها با خاطراتت نفس کشیدم
!!!پس مرا دریاب چون دیوانه وار دوستت دارم!!!
در کوچه های ذهنم شبگرد یاد می رفت
چون قاصدک هراسان در دست باد می رفت
دستی به شانه ام بود از جنس باد و توفان
وقتی که روح سردم همراه یاد می رفت
جایی که زخم و تیشه در خط یک عبورند
شیرین جواب فرهاد با تیشه داد می رفت
دیدم پرنده پر زد تا اوج بی نهایت
شاید به سرزمینی روزی که زاد می رفت
بر روی دست مردم دیدم جنازه ای را
در ارزوی دوزخ بی چاره شاد می رفت
دیگر نداشت دینی با دشت و کوه و صحرا
دیدم که راز وقتی جان رو چو داد می رفت
افسوس آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد برای آنچه از دست داده ایم آه... میکشی
امتحان عشق
در جلسه امتحان عشق
من ماندم و یک برگه سفید
ویک بغل تنهایی و دلتنگی
دردو دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود
در این سکوت بغض آلود قطره ی کوچک هوس سرسره بازی میکند
و برگه سفید مانده است
برگه سفید عاشقانه قطره اشک را به آغوش میکشد
عشق تو نوشتنی نیست
در برگه ام کنار آن قطره
یک قلب کوچک میکشم
وقت تمام برگه ها بالا...
نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو...
نمی دونم چرا قسمت می کنم روزای خوب زندگیمو
چرا تو اول قصه همه دوسم میدارن وسط قصه میشه سر به سرم میزارن
تا میاد قصه تموم شه همه تنهام می زارن
می تونم مثل همه 2رنگ باشم دل نبازم
می تونم مثل همه یک عشق بدی بسازم
که با یک نیشه زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمش کنن
حباب دل سراب بشه می تونم بازی کنم با
عشق و احساس کسی می تونم درست کنم ترس دل و دل واپسی
می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
می تونم پشت دلا بشینم و کمین کنم ولی...